تبليغاتX
به سراغ من اگر میایی ....

 

گاهی اوقات شب ها که بیدار می شدم می دیدم

پدرم پروفسور حسابی هنوز مشغول مطالعه است

می گفتم :پدر مقداری هم بخوابید

جواب می داد : وقت برای خوابیدن زیاد است .

به نقل از پسر دکتر حسابی

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 1:41 بعد از ظهر توسط جمیله |

 

question-mark3a

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 1:52 بعد از ظهر توسط جمیله |

 

چنین با مهربانی خواندنت چیست ؟

بدین نامهربانی راندنت چیست؟

بپرس از این دل دیوانه من

که ای بیچاره عاشق ماندنت چیست ؟

 

www.LoverFA.ir

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 11:31 قبل از ظهر توسط جمیله |

 

مردم فقط برای این زندگی میکنند که دیگران را تحت تاثیر قرار دهند

واقعا که باید خیلی در درون پست و بینوا باشند

 چون فقط کسانی که از عقده حقارت رنج می برند می خواهند

 تحسین دیگران را برانگیزند. کسی که واقعا  والاتر است

هرگز خود را با هیچ احدی مقایسه نمی کند .او می داند که قیاس ناپذیر است

نه تنها این بلکه می داند که دیگران هم به اندازه او قیاس ناپذیرند.

او نه والاترست  و نه حقیرتر .

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 1:13 بعد از ظهر توسط جمیله |

هیچکس تنهائیم را

بی سروسامانیم را

لحظه حیرانیم را

چشمهای بارانیم را

پاره پاره تکه های قلب خوش باورم را

بالهای خسته از بیهوده در جا زده ام را

 لحظه ویرانیم را

حس نکرد......

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 9:29 قبل از ظهر توسط جمیله |

 

If you love yourself, you will be surprised

Others will love you

Nobody loves a person who does not love himself

If you cannot even love yourself, who else is going to

Take the trouble

 

حیرت خواهی کرد اگر خود را دوست بداری

دیگران نیز دوستت خواهند داشت .

هیچکس کسی را که خود را دوست نمیدارد

دوست ندارد.

اگر نمی توانی به خود عشق بورزی چه کسی دیگری

به این کار اهمیت خواهد داد ؟ 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 9:42 قبل از ظهر توسط جمیله |

 

کوهنوردی می خواست به قله بلندی صعود کند پس از سالها تمرین

و آمادگی تصمیم گرفت صعود را به تنهایی انجام دهد.

او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا تاریک بود مرد در حالی که

 چیزی به فتح قله نمانده بود پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر

سقوط کرد.سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از

هراس تمام خاطرات خوب وبد زندگی اش را به یاد می آورد .

چقدر به مرگ نزدیک شده بود که ناگهان دنباله طنابی که به دور کمرش

حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در سیب کوه گیر کردو مانع

 سقوط کاملش شد.در آن لحظات سنگین سکوت که هیچ امیدی نداشت از ته

دل فریاد زد:خدایا کمکم کن ناگهان ندایی از دل آسمان پاسخ داد

 از من چی می خواهی ؟ نجاتم بده خدای من ! واقعا فکر میکنی می توانم

نجاتت دهم؟ البته تو تنها کسی هستی که میتوانی مرا نجات دهی .

پس آن طناب دور کمرت را ببر ! وبعد سکوت عمیقی همه جا را فرا گرفت

اما مرد تصمیم گرفت با تمام توان مانع پاره شدن طناب حلقه شده به دور کمرش شود.

روز بعد گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد در حالی پیدا شد

که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود وتنها دو متر با زمین فاصله داشت .

من و شما چی ؟ چه قدر تا حالا به طنابی در تاریکی چسبیدیم به خیال نجات ؟

تا حالا چقدر حس کردیم که خداوند فراموشمان کرده ؟

یکبار امتحان کنیم : بیایید طناب رو رها کنیم ....

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 9:12 قبل از ظهر توسط جمیله |

 

Out of your unhappiness you seek the other

Then the relationship is going to be wrong

Seek the other  out of happiness

And then the relationship will never be wrong

Seek out of  happiness

 

اگر در شور بختی دیگری را جستجو کنی

پیوند حاصل پیوندی نادرست خواهد بود .

واگر در خوشبختی دیگری را بجویی

پیوند حاصل هرگز نادرست نخواهد بود

آری در خوشبختی دیگری را بجوی.

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 9:50 قبل از ظهر توسط جمیله |

 

 چه می جویم در این تاریکی ژرف ؟

چه می گویم میان زاری و آه ؟

چه می نالم نه درمان دارد این درد

چه می پویم نه پایان دارد این راه

در این صحرای هول انگیز و تاریک

به دنبال چه می گردم شب و روز؟

چه میخواهم در این دریای ظلمت

از این امواج سرد عافیت سوز

به دستم: شمع خاموش جوانی

به پایم: داغ های ناتوانی؟!

به جانم: آتش بی همزبانی

به دوشم: با رنج زندگانی !

نه از کوی محبت ردپایی

نه راه دوستی را رهنمایی

نه آهنگ صدای آشنایی

چه می پویم ؟- ره بی انتهایی

چه میجویم ؟!- بهشت آرزو را

چه می نالم ؟! – زدرد بی دوایی

چه می گویم ؟! حدیث عشق او را

(بازتاب نفس صبحدمان از فریدون مشیری)

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 1:50 بعد از ظهر توسط جمیله |

 

ما از اینکه تمام زندگی مان  از دست برود

وحشت داریم  اما .....!

از تکه تکه دور ریختن آن در هر روز .....

ابایی نداریم ....!!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 1:13 بعد از ظهر توسط جمیله |

 

 Alone-ness is a positive feeling

The feeling of your own being and the feeling

That you are enough unto yourself- that you

Don’t need anyone

Loneliness is a sickness of the heart

Alone-ness is a healing

 

تنهایی احساس مثبتی است

احساس وجود خود و احساس این که

چنان با خودی که نیازی به دیگرکس نداری

بی کسی بیماری دل است و تنهایی التیام بخش آن  

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 10:5 قبل از ظهر توسط جمیله |

 

تو یک قطره نیستی دریایی

یک دانه نیستی جنگلی و یک ستاره نیستی

خورشیدی اگر ...

هر روز بباری هر روز بکاری

هر روز بتابی !

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 7:48 قبل از ظهر توسط جمیله |

 

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی           بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی

یک آسمان پرندگی ام دادی و مرا            در تنگنای از تو پریدن گذاشتی

وقتی که آب و دانه برایم نریختی             وقتی کلید در قفس من گذاشتی

امروز از همیشه پشیمان تر آمدی             دنبال من بنای دویدن گذاشتی

من نیستم ... نگاه کن این باغ سوخته     تاوان آتشی ست که روشن گذاشتی......؟

گیرم هنوز تشنه ی حرف توام ولی        گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی؟

 

allalone.jpg aloneness image by Froot_loop18

 

+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 9:38 قبل از ظهر توسط جمیله |

 

هستی تو را به این گونه که هستی می خواهد.

از این رو همین هستی که هستی .

هستی اینگونه که هستی به تو نیاز دارد.

وگرنه کسی دیگر را به وجود می آورد و نه تو را

بنابراین  خود نبودن غیر مذهبی ترین کارهاست.

خودت باش به هیچ قید وشرطی بی هیچ بند اسارتی .

تنها خودت باش وبدان که انسانی هستی مذهبی

چون سالم هستی و کامل .

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 12:5 بعد از ظهر توسط جمیله |

 

هرچند وقت یکبار خودت را از خدا طلب کن

شاید گم شده باشی

 

 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 11:45 قبل از ظهر توسط جمیله |

 

اینک ای خدای من ای همیشه خدای من بر سجاده معطرم نشسته ام و به تمامی

نشانه های دیدارهای بهاری ام با تو می نگرم :با سفری آغاز کردم که آغازش

تو بودی به مهری عاشقانه  رسیدم که بامدادش تو بودی در سایه خیال تو به سودای

عارفانه ای رسیدم که تنها بهانه اش تو بودی به سلامی دوباره جانم دادی

که صحتش تو بودی و اینک در انتظار بهاری نو هستم و یادگاری دیگر از نام تو 

تا مرا به تقدیری برساند که قادرش تو باشی  به

حالی بگردان که محولش تو باشی .

ما را هم دعا کنید.

 سال نو مبارک

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 9:48 قبل از ظهر توسط جمیله |

 

"می" نوش که عمر جاودان خواهی یافت .

 

شاید زندگی اون جشنی نباشه که آرزوشو داشتی

ولی حالا که بهش دعوت شدی تا می تونی زیبا برقص.

 

 ۱۴ اسفند مصادف با روز تولد بیست و چند سالگی خودم و یک سالگی وبلاگمه .

 

یکسال پیش به تشویق یکی از دوستام این وبلاگ را ساختم .و چقدر زود یکسال شد.........

واز همین جا از تمام عزیزانی که با نظرات و انتقادهاشون مرا در نوشتن مطالب یاری کردنند تشکر میکنم .

HAPPY BIRTHDAY FLOWER & BALLOON BASKET

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 1:41 بعد از ظهر توسط جمیله |

 

روزي مردي خواب عجيبي ديد، اون ديد كه پيش فرشته هاست

 و به كارهاي آنها نگاه مي كند، هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد

كه سخت مشغول كارند و تندتند نامه هائي را كه  توسط پيك ها از زمين مي رسند،

باز مي كنند، وآنها را داخل جعبه مي گذارند.

مرد از فرشته اي پرسيد، شما چكار مي كنيد؟

فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد

‌گفت: اين جا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را

 تحويل مي گيريم. مرد كمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد

كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند و آن ها را توسط پيك هائي به زمين مي فرستند.

مرد پرسيد: شما ها چكار مي كنيد؟

يكي از فرشتگان با عجله گفت:‌اين جا بخش ارسال است ،

ما الطاف و رحمتهاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم

مرد كمي جلوتر رفت و ديد يك فرشته اي بيكار نشسته است

مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيكاريد؟

فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان

مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار كمي جواب مي دهند.

مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط كافي است بگويند: خدايا شكر

 

+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 9:30 قبل از ظهر توسط جمیله |

 

You have powers you never dreamed of

You can do things you never thought

You could do 

There are no limitations in what you can

Do except the limitations in your owen mind

Don’t think you cannot

Think you can

 

نیروهای از آن توست باور نکردنی

و توانایی کارهایی که تصورشان هم مشکل است.

تنها مانع دیوار بلند ذهن توست

پس به ناتوان بودن میندیش

باور کن که می توانی .

 

 

  

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 10:9 قبل از ظهر توسط جمیله |

 

هیچگاه نگذار در کوهپایه های عشق کسی دستت

 را بگیرد که احساس میکنی در ارتفاعات

 آنرا رها خواهد کرد .

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 10:24 قبل از ظهر توسط جمیله |